
شهید محمد ابراهیم همت به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّتu200d های پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشتu200dسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقu200dالعادهu200dای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست میu200dآورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای میu200dکرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری میu200dبخشید.
پدرش از دوران کودکی او چنین میu200dگوید: « هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمیu200dگشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگیu200dها و مرارتu200dها را از وجودم پاک میu200dکرد و اگر شبی او را نمیu200dدیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث میu200dشد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سورهu200d ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب u200dآسمانی قرآن را کاملاً فرا گیرد و برخی از سورهu200dه ای کوچک را نیز حفظ کند.
دوران سربازی :
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامهu200d تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ u200dترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشکر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.
ماه مبارک u200dرمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، میu200dتوانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عدهu200dای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی میu200dکردند برایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدا بیu200dخبران فرمان میu200dدهند تا حرمت مقدس u200dترین فریضه دینمان را بشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »
امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست یابد. مطالعه آن کتابu200dها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم میu200dشد تأثیر عمیق و سازندهu200dای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همان کتابu200dها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیم فعالیتu200d های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.
دوران معلمی:
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی میu200dکرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا کند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بیu200dباک او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی میu200dگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه u200dای غفلت نمیu200dورزید.
با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد میu200dکرد.
سخنرانیu200dهای پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحت اندیشی انجام میu200dشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای که او شهربه شهر میu200dگشت تا از دستگیری درامان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان میu200dدادند و ابراهیم احساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خیابانu200dها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه در یکی از راهپیماییu200dهای پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بندهای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجی»، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند که این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال میu200dکرد تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.
فعالیت های پس از پیروزی انقلاب:
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکیل داد.
درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندیu200dها را رفع کردند.
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی که مجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.
به همت این شهید بزرگوار و فعالیتu200dهای شبانهu200dروزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار واذیت مردم میu200dپرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاکسازی گردید.
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیتu200dهای فرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گرانu200dبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت کرد و به فعالیتu200dهای گسترده فرهنگی پرداخت.
نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب:
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخشu200dهایی از آن در چنگال گروهکu200dهای مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بیu200dامان و همه جانبهu200dای را علیه عوامل استکبار جهانی و گروهکu200d های خودفروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را برآنها تنگu200dتر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه میu200dکردند و حتی تحصن نموده و نمیu200dخواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادتu200d های او دربرخورد با گروهکu200d های یاغی قابل تحسین وستایش است. براساس آماری که از یادداشتu200d های آن شهید بهu200dدست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دیu200dماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.
گوشه ای از خاطرات کردستان به قلم شهید :
« در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همکاری بیu200dدریغ سپاه نیرومند مریوان، پاکسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن بهu200dانجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به کلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیهu200dبخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یکصد تن به هلاکت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.
پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاکان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و کار این پاکسازی و زدودن جنایتکاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.
این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله ص و با رمز «لااله الا الله» بهu200dدست آمد.
در مبارزات بیu200dامان یک ساله، 362 نفر از فریبu200d خوردگان « دمکرات، کومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاحu200dهای مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امانu200d نامه دریافت نمودند.
همزمان با تسلیم شدن آنان، 44 سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.
منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدانشناس تبدیل گشت، قدرت وتحرک آن ناپاکان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری که تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندک مدتی آن منطقه آشو بu200dخیز و ناامن که میدان تکu200dتازی اشرار شده بود به یک سرزمین امن تبدیل گردید. »
شهید همت و دفاع مقدس:
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبههu200d های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشکیل دهند.
در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهید همت در عملیات پیروزمند بیت u200dالمقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق میu200dتوان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته u200dاند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی کرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اکرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بنu200d عقیل و محرم ـ که او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کانیu200dمانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمیu200dشود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموشu200dنشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسولu200dالله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتکu200dهای شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب میu200dگردد.
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود :
« … ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقی نیست! »
اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیu200dخوابیu200dهای مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظu200dجزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی میu200dگفت :
« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »
ویژگیu200dهای برجسته شهید :
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوهu200dای برای دیگران بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش میu200dکرد و سختu200dترین و مشکلu200dترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش u200dخاطر میu200dپذیرفت.
سردار رحیم صفوی درباره وی چنین میu200dگوید :
« او انسانی بود که برای خدا کار میu200dکرد و اخلاص در عمل از ویژگیu200dهای بارز اوست. ایشان یکی از افراد درجه اولی بود که همیشه مأموریتu200d های سنگین برعهده u200dاش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعی که درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» بود. همت کسی بود که برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا کرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امرولایت اعتقادکامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، که عاقبت هم چنین کرد. همیشه سفارش میu200dکرد که دستورات را باید موبهu200dمو اجرا کرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ میu200dشد، از آن دفاع میu200dکرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »
پدر بزرگوارش میu200dگوید :
« محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیبu200dهای سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترک نشد. روزی از یک سفرطولانی و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگیu200dهایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای کاش به سراغم نمی u200dآمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمیu200dگرفتی.»
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم میu200dشمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب کرده بود. آن چیزی که برای او مطرح نبود خواب وخوراک و استراحت بود. هر زمان که برای دیدار خانوادهu200dاش به شهرضا میu200dرفت، درآنجا لحظهu200dای از گرهu200d گشایی مشکلات و گرفتاریu200dهای مردم بازنمیu200dایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلقu200dالله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود که در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها یکبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع میu200dسوخت و چونان چشمهu200dساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمیu200dایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران میu200dبخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانی که میu200dپرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ میu200dگفت: « من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است! »
او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفی و نیز اصولu200dمدیریت احترام میu200dگذاشت و عمل میu200dکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه میu200dکرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی را که در انجام دستورات کوتاهی میu200dنمود بازخواست میu200dکرد و کسی را که خوب عمل میu200dکرد تشویق میu200dنمود.
بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار میu200dرفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار میu200dاندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.
از ویژگیu200dهای اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق میu200dورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی میu200dکرد. « من خاک پای بسیجیu200dها هم نمیu200dشوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمیu200dشدم.» وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت میu200dآوردند سؤال میu200dکرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را میu200dخورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیu200dشد دست به غذا نمیu200dزد.
شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کمu200dنظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقیu200dاش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه میu200dگفت، عمل میu200dکرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه میu200dگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یا نه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.
نحوه شهادت :
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت کرده و مانع از بازپسu200dگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه اینu200dجا شهید میu200dشویم ویا جزیره مجنون را نگه میu200dداریم.» رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند، که گلوله توپ در نزدیکی اش اصابت میu200dکند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اکبر زجاجی، دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.
خاطراتی از شهید همت
خاطره ۱
هر وقت با او از ازدواج صحبت میکردیم لبخند میزد و میگفت: “من همسری میخواهم که تا پشت کوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است.” فکر میکردیم شوخی میکند اما آینده ثابت کرد که او واقعا چنین میخواست. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج کرد. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم که میگفت:
عشق در دانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی کردیم و بعد راهی سفر شدیم. مدتی در پاوه زندگی کردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهههای جنوب رفتیم من در دزفول ساکن شدم. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سکونت پیدا کردیم که محل نگهداری مرغ و جوجه بود. تمیز کردن اطاق مدت زیادی طول کشید و بسیار سخت انجام شد. فرش و موکت نداشتیم کف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه کردم و به پشت پنجره آویختم. به بازار رفتم و یک قوری با دو استکان و دو بشقاب و دو کاسه خریدم. تازه پس از گذشت یک ماه سر و سامان میگرفتیم اما مشکل عقربها حل نمیشد. حدود بیست و پنج عقرب در خانه کشتم. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمههای شب به خانه میآمد و سپیدهدم از خانه خارج میشد. شاید در این دو سال ما یک ۲۴ ساعت بطور کامل در کنار هم نبودیم. این زندگی ساده که تمام داراییش در صندوق عقب یک ماشین جای میگرفت همین قدر کوتاه بود.
خاطره ۲
سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیهطلب و ضد انقلابیون کردستان را ناامن کرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوی شهید ناصر کاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در کنار شهیدانی چون چمران، کاظمی، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه میداد. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود که مردم کردستان آنها را از خود میدانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود. ناصر کاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت. ابراهیم در پست فرماندهی عملیاتها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و کاردانی که از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت، بیست و پنج عملیات موفقیتآمیز جهت پاکسازی روستاهای کردستان از ضد انقلاب انجام شد که در طی این عملیاتها درگیریهایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
خاطره ۳
محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد. فرمانده لشکر او را مسوول آشپزخانه کرد. ماه مبارک رمضان از راه رسید. ابراهیم به بچهها خبر داد کسانیکه روزه میگیرند میتوانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند. سرلشکر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت کرد. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به کار خود ادامه داد. خبر رسید که سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سرکشی به آشپزخانه بیاید. ابراهیم فکری کرد و به دوستان خود گفت باید کاری کنیم که تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد کند. کف آشپز خانه را خوب شستند و یک حلب روغن روی آن خالی کردند. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود که تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد. استخوان شکسته او تا مدتها عذابش میداد.
معلم فراری
دانش آموزان مدرسه درگوشی باهم صحبت میu200dکنند.
بیشتر معلمu200dها بجای اینکه در دفتر بنشینند و چای بنوشند، درحیاط مدرسه قدم میu200dزنند و با بچهu200d ها صحبت میu200dکنند. آنها اینu200dکار را از معلم تاریخ یاد گرفته u200dاند. با اینu200dکار میu200dخواهند جای خالی معلم تاریخ را پر کنند.
معلم تاریخ چند روزی است فراری شده. چند روز پیش بود که رفت جلوی صف و با یک سخنرانی داغ و کوبنده، جنایتu200dهای شاه و خاندانش را افشاء کرد و قبل از اینکه مأمورهای ساواک وارد مدرسه شوند، فرار کرد.
حالا سرلشکر ناجی برای دستگیری او جایزه تعیین کرده است.
یکی از بچه ها، درگوشی با ناظم صحبت میu200dکند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد میu200dشود. درحالیu200dکه دست و پایش را گم کرده ، هولu200d هولکی خودش را به دفتر میu200dرساند. مدیر وقتی رنگ وu200dروی او را میu200dبیند، جا میu200dخورد.
ـ چیu200d شده، فاتحی ؟
ناظم آب دهانش را قورت میu200dدهد و جواب میu200dدهد : « جناب ذاکری، بچه ها … بچه ها … »
ـ جان بکن، بگو ببینم چی شده ؟
ـ جناب ذاکری، بچه ها میu200dگویند باز هم معلم تاریخ …
آقای مدیر تا اسم معلم تاریخ را میu200dشنود، مثل برق گرفته ها از جا میu200dپرد و وحشت زده میu200dپرسد : « چیu200d گفتی، معلم تاریخ ؟! منظورت همت است ؟»
ـ همت باز هم میu200dخواهد اینجا سخنرانی کند.
ـ ببند آن دهنت را. با این حرفu200dها میu200dخواهی کار دستمان بدهی؟ همت فراری است، می فهمی؟ او جرأت نمیu200dکند پایش را تو این مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاکری، بچه ها با گوشu200dهای خودشان از دهن معلمu200dها شنیدهu200dاند. من هم با گوشu200dهای خودم از بچهu200dها شنیدهu200dام.
آقای مدیر که هول کرده، می گوید : « حالا کی قرار است، همچین غلطی بکند ؟ »
ـ همین حالا !
ـ آخر الان که همت اینجا نیست !
_ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را میu200dرساند. بچه ها با معلمها قرار گذاشته اند وقتی زنگ را میu200dزنیم بجای اینکه به کلاس بروند، تو حیاط مدرسه صف بکشند برای شنیدن سخنرانی او.
ـ بچهu200d ها و معلمu200d ها غلط کردهu200dاند. تو هم نمی u200dخواهد زنگ را بزنی. برو پشت بلندگو، بچه ها را کلاس به کلاس بفرست. هر معلم که سرکلاس نرفت، سه روز غیبت رد کن. میu200dروم به سرلشکر زنگ بزنم. دلم گواهی میu200dدهد امروز جایزه خوبی به من و تو میu200dرسد!
ناظم با خوشحالی به طرف بلندگو میu200dرود.
از بلندگو، اسم کلاسu200dها خوانده میu200dشود. بچهu200d ها به جای رفتن کلاس، سرصف میu200dایستند. لحظاتی بعد، بیشتر کلاسu200dها در حیاط مدرسه صف میu200dکشند.
آقای مدیر میکروفون را از ناظم میu200dگیرد و شروع میu200dکند به داد وهوار و خط و نشان کشیدن. بعضی از معلمu200dها ترسیده u200dاند و به کلاس میu200dروند. بعضی بچهu200d ها هم به دنبال آنها راه میu200dافتند. در همان لحظه، در مدرسه باز میu200dشود. همت وارد میu200dشود. همه صلوات میu200dفرستند.
همت لبخند زنان جلوی صف میu200dرود و با معلمu200dها و دانش u200dآموزان احوالu200dپرسی میu200dکند. لحظهu200dای بعد با صدای بلند شروع میu200dکند به سخنرانی.
بسم الله الرحمن الرحیم.
خبر به سرلشکر ناجی میu200dرسد. او ، هم خوشحال است و هم عصبانی. خوشحال از اینکه سرانجام آقای همت را به چنگ خواهد انداخت و عصبانی از اینکه چرا او باز هم موفق به سخنرانی شده!
ماشینu200dهای نظامی برای حرکت آماده میu200dشوند. راننده سرلشکر، در ماشین را باز میu200dکند و با احترام تعارف میu200dکند. سگ پشمالوی سرلشکر به داخل ماشین میu200dپرد. سرلشکر در حالی که هفت u200dتیرش را زیر پالتویش جاسازی میu200dکند سوار میu200dشود. راننده ، در را میu200dبندد. پشت فرمان میu200dنشیند و با سرعت حرکت میu200dکند. ماشینu200dهای نظامی به دنبال ماشین سرلشکر راه میu200dافتند.
وقتی ماشینu200dها به مدرسه میu200dرسند، صدای سخنرانی همت شنیده میu200dشود. سرلشکر از خوشحالی نمیu200dتواند جلوی خندهu200dاش را بگیرد. ازماشین پیاده میu200dشود، هفت تیرش را میu200dکشد و به مأمورها اشاره میu200dکند تا مدرسه را محاصره کنند.
عرق سر و روی همت را گرفته. همه با اشتیاق به حرفu200dهای او گوش میu200dدهند.
مدیر با اضطراب و پریشانی در دفتر مدرسه قدم میu200dزند و به زمین وزمان فحش میu200dدهد. در همان لحظه صدای پارس سگی او را به خود میu200dآورد. سگ پشمالوی سرلشکر دوانu200dدوان وارد مدرسه میu200dشود.
همت با دیدن سگ متوجه اوضاع میu200dشود اما به روی خودش نمیu200dآورد. لحظاتی بعد، سرلشکر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه میu200dشود.
مدیر و ناظم، در حالیu200dکه به نشانه احترام دولا و راست میu200dشوند، نفس u200dزنان خودشان را به سرلشکر میu200dرسانند و دست او را میu200dبوسند. سرلشکر بدون اعتناء، درحالی که به همت نگاه میu200dکند، نیشخند میu200dزند.
بعضی از معلمu200dها، اطراف همت را خالی میu200dکنند و آهسته از مدرسه خارج میu200dشوند. با خروج معلمu200dها، دانش u200dآموزان هم یکی یکی فرار میu200dکنند.
لحظهu200dای بعد، همت می u200dماند و مأمورهایی که او را دوره کرده اند. سرلشکر از خوشحالی قهقه ای میu200dزند و میu200dگوید : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنید، به افراد بگویید سوار بشوند، راه میu200dافتیم. »
همت به هرطرف نگاه میu200dکند، یک مأمور میu200dبیند. راه فراری نمیu200dیابد. یکی از مأمورها، دستهای او را بالا میu200dآورد. دیگری به هردو دستش دستبند میu200dزند.
همت میu200dنشیند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق میu200dزند. یکی از مأمورها میu200dگوید: « چی شده؟ »
دیگری میu200dگوید: « حالش خراب شده. »
سرلشکر میu200dگوید: « غلط کرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگی. گولش را نخورید … بیندازیدش تو ماشین، زودتر راه بیفتیم. »
همت باز هم عق میu200dزند و استفراغ میu200dکند. مأمورها خودشان را از اطراف او کنار میu200dکشند. سرلشکر درحالیu200dکه جلوی بینی و دهانش را گرفته، قیافهu200dاش را در هم میu200dکشد و کنار میu200dکشد. با عصبانیت یک لگد به شکم سگ میu200dزند و فریاد میu200dکشد: « این پدرسوخته را ببریدش دستشویی، دست وصورت کثیفش را بشوید، زودتر راه بیفتیم. تند باشید. »
پیش u200dاز آنکه کسی همت را به طرف دستشویی ببرد، او خود به طرف دستشویی راه میu200dافتد. وقتی وارد دستشویی میu200dشود، در را از پشت قفل میu200dکند. دو مأمور مسلح جلوی در به انتظار میu200dایستند.
از داخل دستشویی، صدای شرشر آب و عق u200dزدن همت شنیده میu200dشود. مأمورها به حالتی چندشu200dآور قیافه هایشان را در هم میu200dکشند.
لحظات از پی هم میu200dگذرد. صدای عق زدن همت دیگر شنیده نمیu200dشود. تنها صدای شرشر آب، سکوت را میu200dشکند. سرلشکر در راهرو قدم میu200dزند و به ساعتش نگاه میu200dکند. او که حسابی کلافه شده، به مأمورها میu200dگوید: « رفت دست وصورتش را بشوید یا دوش بگیرد ؟ بروید تو ببینید چه غلطی میu200dکند. »
یکی ازمأمورها، دستگیره در را می فشارد، اما در باز نمیu200dشود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط کرده، قفلش کرده. بگو زود بازش کند تا دستشویی را روی سرش خراب نکردهu200dایم.
مأمورها همت را با داد و فریاد تهدید میu200dکنند، اما صدایی شنیده نمیu200dشود. سرلشکر دستور میu200dدهد در را بشکنند. مأمورها هجوم میu200dآورند، با مشت و لگد به در میu200dکوبند و آن را میu200dشکنند. دستشویی خالی است، شیر آب باز است و پنجره دستشویی نیز !
سرلشکر وقتی این صحنه را میu200dبیند، مثل دیوانه ها به اطرافیانش حمله میu200dکند. مدیر و ناظم که هنوز به جایزه فکر میu200dکنند، در زیر مشت و لگد سرلشکر نقش زمین میu200dشوند.
شهید دکتر چمران...
ما را در سایت شهید دکتر چمران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71